خاطره ها همچون قطاری هر روز مرا یدک می کشند و هر روز از تونلی جدید می گذرانند. اولین تونل شاید سه سالگی بود جایی که صحنه با ترس آغاز شد و بعد از آن تونل های بعدی پی در پی آمد. بعضی از این تونل ها زیبا و ساده بودند، بعضی ترسناک، بعضی غمگین، بعضی ... در واقع این نمایشنامه زندگی تا به حال هر گونه ژانری به خود دیده و دارد می بیند. همه این خاطرات -که سوار بر قطار هر روز از آن ها رد می شوم- یک فصل مشترک دارند؛ همه دوست داشتنی اند. َ
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آمیخته ام
که گلی با عطرش !
